یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که
او را دوست می دارم
ولی افسوس
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست می دارم
ولی افسوس 
او هرگز نگاهم را نمی خواند
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که
او را دوست می دارم
ولی افسوس
یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که
او را دوست می دارم
ولی افسوس
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس...
او هرگز نمی داند

تنها رفتی وندیدی که چه محشر کردم
از اشکم تمام کوچه را تر کردم
وقتی که سکوت خانه دلتنگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم






















سلام دوستان
این پست برای کسی میزارم که
امشب قلبمو شکست


ولی من هنوز دوستش دارم

امیدوارم این پست ببینه
تا بگم به اش دوستش دارم






ولی افسوس که از پیش داره میره


می خوام به اش بگم

خیلی دوستش دارم

خیلی دوستش دارم
خیلی دوستت دارم 






تو را می جویم ، تو را می خوانم ، تو را می خواهم !
کجایی ای تسکین دهنده دل ؟![]()
چشمانم در جستجوی تو سرگردان و دلم از دوری تو حیران ! ![]()
بیا و وجودم را زیر سایه وجودت آرام کن ، ![]()
چشمانم را ببند و دلم را آرام کن ! ![]()
بنام عشق،به ياد عشق،براي عشق
بنام عاشقي که فانوس قلبش طنين عشق مي نوازد
تقديم به عشقها و آرزوها واميدها و انتظارها
به کساني که عذاب مي کشند و از عذاب عشق لذت مي برند
تقديم به اشکهاي سوزان و خنده هاي ناپيدا
به فنا شده هاوتباه شده ها
و سرانجام تقديم به کساني که چون اقيانوس ظاهري آرام و باطني شوريده دارند
فرياد برآوردم چه کسي همدم من مي شود تا تنهاييم را با او قسمت کنم؟فقط سکوت بود و سکوت و ازآن زمان ، تنهاييم را با سکوت قسمت مي کنم،امشب وجود خسته و پاييزي دلم احساس مي شود.دلم غمگين است و جاي خالي لحظه ها جان مي سپارند و مي ميرند،لحظه هايم پر شده از احساس مرگ و تنهايي و سکوت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ




















ـــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست ارزوهاي محالم
ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم
غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم




















روی دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع !!!!!!*** ***
دل پريشان آمد، گفتم بخوانش، خواند و بازگشت.!!!!!
اميد مضطرب آمد ، گفتـم بخوانش، خـوانـد و بازگشت.!!!!*** ***
آرزو با دلهره آمد،گفتم بخوانش، خواند و بازگشت ... !!!*** ***
عشق خنده کنان آمد!
گفتم خوانديش؟ گفت: من سواد ندارم
برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
کاشکی خبر نداشتی دیوونه ی نگاتم
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم
کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم
نوشته هر چه بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای ز یادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل توی قفس مرد
کاشکی نبسه بودم زندگیمو به چشمات
کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات
لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم
به این دل دیوونه راه گریزو ساده بستم























یک شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم
او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم
در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد
آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد
آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم
گویی به شعله آمد، شمع درون جانم
آن قطره اشکم آخر، بر روی شمع لغزید
خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید
از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار
شعری نوشته می شد، آهسته روی دیوار
دل می تپد به سینه، با یاد روی دلدار
هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار

تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست. دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست. آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند. بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند. با خودم گفتم:که فردا ترک دنيا مي کنم.
چه قدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی، حس کنی که هنوز دوستش داری.
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همۀ وجودت له شده.
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.
چه قدر سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای.
چه قدر سخته سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری.
چه قدر سخته باشی، بدون اون سایه ای که دوست داری همیشه بالای سرت باشه.
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه، قطره های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوستش داری.
چه قدر سخته که بغض داشته باشی ولی نخوای کسی بفهمه.
چه قدر سخته باشی ولی بخوای کاری کنی که فکر کنه نیستی.
چه قدر سخته غرورت رو به خاطرش بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره.
چه قدر سخته همه چیزت رو به خاطرش از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت.
چه قدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آروم زیر لبت بگی:
گل من، باغچۀ نو مبارک
بنام عشق،به ياد عشق،براي عشق
بنام عاشقي که فانوس قلبش طنين عشق مي نوازد
تقديم به عشقها و آرزوها واميدها و انتظارها
به کساني که عذاب مي کشند و از عذاب عشق لذت مي برند
تقديم به اشکهاي سوزان و خنده هاي ناپيدا
به فنا شده هاوتباه شده ها
و سرانجام تقديم به کساني که چون اقيانوس ظاهري آرام و باطني شوريده دارند
فرياد برآوردم چه کسي همدم من مي شود تا تنهاييم را با او قسمت کنم؟فقط سکوت بود و سکوت و ازآن زمان ، تنهاييم را با سکوت قسمت مي کنم،امشب وجود خسته و پاييزي دلم احساس مي شود.دلم غمگين است و جاي خالي لحظه ها جان مي سپارند و مي ميرند،لحظه هايم پر شده از احساس مرگ و تنهايي و سکوت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ




















ـــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست ارزوهاي محالم
ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم
غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم




















روی دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع !!!!!!*** ***
دل پريشان آمد، گفتم بخوانش، خواند و بازگشت.!!!!!
اميد مضطرب آمد ، گفتـم بخوانش، خـوانـد و بازگشت.!!!!*** ***
آرزو با دلهره آمد،گفتم بخوانش، خواند و بازگشت ... !!!*** ***
عشق خنده کنان آمد!
گفتم خوانديش؟ گفت: من سواد ندارم
برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
کاشکی خبر نداشتی دیوونه ی نگاتم
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم
کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم
نوشته هر چه بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای ز یادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل توی قفس مرد
کاشکی نبسه بودم زندگیمو به چشمات
کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات
لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم
به این دل دیوونه راه گریزو ساده بستم






















